تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
سلام . ببخشید حسابی سرمون شلوغ شده . توی خونه که با دوتا وروجک و سرکار هم که شدیدا" وقتی هستم کار دارم ولی با اینحال حسابی به یاد همگیتون هستیم .

نازنین فاطمه خانم شیطون و عسلی ما روز بروز بلبل تر از قبل حسابی سرمون رو گرم کرده . عاشق لوازم آرایش و عاشق دقت کردن به آرایش دیگران . یه روز هم برق لبهاشو برده بود مهدکودک که مدیرشون ازش گرفته و انداخته سطل آشغال و به ما هم تذکر دادند

اونروز میگه مامان تصمیم گرفتم به خدا قول بدم دختر خوبی بشم خدا هم بره یه بیمارستان بخره بیاره من برم توش یه نی نی به دنیا بیارم برای خودخودم . خدا جون قربونت برم گوش نکنی ها

نازنین زینب خانم هم سه ماهگیشو با ۶ کیلو گرم وزن و ۶۰ سانتی متر قد پشت سر گذاشت . همچنان دختر آرومیه جز دوشب که بیدلیل بدون اینکه حتی بخواد شیر بخوره فقط جیغ زد و گریه کرد و حسابی نگرانمون کرد . حسابی میخنده . هر موقع هم که بیدارش کنی زود اولش حسابی میخنده . یه موقع هائی هم با صدای بلند میخنده . نازنین فاطمه رو حسابی میشناسه و وقتی اون نزدیکش میشه اول چشمهاشو میبنده ولی در عین حال میخنده . به عکس خودش توی آینه هم حسابی واکنش نشون میده . تازگیها یاد گرفته غریبی میکنه

ما حسابی سرمون با این دوتا عروسک شلوغ شده . بعضی روزهائی که من میام سرکار مامانی زحمت میکشه و میاد خونمون نازنین زینب رو نگه میداره و هنوز هم زحمت ما روی دوش مامانیه . خدا سایه همه مادرها رو روی سر بچه هاشون حفظ کنه و بعضی روزها هم با خودم میارمش سرکار . مرخصی من تا بهمن ماه هست ولی به دلایل شرایط کاریم مجبورم به طور کامل زودتر برگردم - الان پارت تایم میام سرکار - یعنی از ۲۱ آذر . سه روز توی هفته رو مامانی زحمت میکشه ولی برای دو روزش باید دنبال یه پرستار خوب باشم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 9:24 |
ممنون از همگی شما بابت تبریکاتتون .

روز یکشنبه با جوجه های خوشگلم رفتیم خونه حاج خانم و به طرز غافلگیرانه ای تولد داشتیم . آخه من فکر نمیکردم یادشون باشه

روزدوشنبه هم مادرجون اومد خونمون و پدر کیک گرفت و بازم تولد داشتیم .

نازنین زیبن رو به خاطر سرفه هائی که پیدا کرده بود بردم پیش خانم دکتری که تو بیمارستان مادران اولین ویزیتشو انجام داده بود . چون دکتر ناطقیان گفته بود کنگره س و نیست . این خانم دکتر هم فرستاد برای عکس ریه به بیمارستان حضرت علی اصغر . حسابی حالم گرفته شد با دیدن بچه های مریض و از خدا خواستم به حق حضرت علی اصغر خودش نگهبان همه بچه ها باشه .

بلبل شیرین زبونمون که یه کم هم بادیدن سریالهای تلویزیونی بد دهن هم شده حسابی ما رو سرگرم خودش کرده و البته حسابی هم با خواهرش بازی میکنه . نازنین زینب هم حسابی میشناسدش و بهش میخنده .

اونروز خونه حاج خانم اینا بهش میگم نرو توی اتاق شاید لولو باشه . بهم میگه این مزخرفات چیه میگی . هر روز برنامه کار کردن با بن بن بن رو داریم و حسابی به این بازی علاقمنده . تا الان ۲۰ کلمه رو میتونه بخونه .

اینم نوع جدید پرتقال خوردن . عاشق مرکباته و تقریبا" روزی ۶ الی ۷ تا نارنگی یا پرتقال میخوره . باورتون میشه ؟

دیشب هم رفتیم عمو مهدی اینا و حسابی از دیدن امیر عباس عسلی خوشحال شدیم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 10:27 |
ما همچنان با دوتا گل قشنگمون مشغولیم و حسابی کیف میکنیم . یه روز رفتیم خونه بابای عمو مجتبی . البته قرار بود با حمیدینا بریم که ماشینشون خراب شد . اینم عکس اونروزه :

عمو مجتبی نازنین زیبن رو با اسامی مختلفی صدا میکنه البته اینم بگم که خیلی هم دوستش داره . اینم اون اسامی : خیارشور - سیاه برزنگی - بچه لاک پشت

گاهی هم من با نازنین زینب میام سرکار و تا آرومه اینجا هستم . روز سه شنبه وقتی رفتم خونه و لباسهای خانم طلا رو عوض کردم نمیدونم چی شد که یهو آنچنان شدید به گریه افتاد که اصلا" نمیدونستم چکار کنم و فقط سریع لباسهاشو درآوردم که حدس میزنم مورچه توی لباسش بوده چون وقتی لباسهاش رو درآوردم راحت گرفت خوابید . اینم عکسش :

شب تولد امام رضا هم قرار بود بریم خونه بابای عمومهدی که قراره برن مکه ولی من حالم بد شد و نشد بریم و نازنین فاطمه  هم برای اینکه آروم باشه به خاطر لغو برنامه رفت شهر کتاب که هدیه بخره . میگفت تولد منه باید کادو بگیرم گفتیم نه تولد امام رضاست . گفت مامان منم اسممو عوض کردم گذاشتم امام رضا

قربون ژستت عسلم

پینوشت :۱۱ ابان  ۳۴ سال پیش .... . پیر شدیم رفت ها . رادین جونم تولد تو هم مبارک عزیز خاله

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 11:6 |
چون پست قبلی رو دوست نداشتم زود اومدم . از خبرها یه کم عقبیم . یکی اینکه دوهفته پیش نازنین فاطمه با حمید رفت سرزمین عجایب و کلی کیف کرد .

دیگه اینکه تولد فاطمه خاله فرشته بود و کلی به بچه ها خوش گذشت .

آخر هفته پیش عمو مجتبی و مونا جون اومدند خونمون و خوش به حالمون شد

و البته نازنین زینب اولین تجربه پارک رفتن رو پیدا کرد

دیشب هم حاج خانم و حمید و خاله زهرا اومدند و نازنین فاطمه هم کلی ذوق کرد و برای اومدنشون زودی رفت حموم و به خودش میرسید . راستی مشاور مهد منو خواسته بود و دقیقا" اشاره کرد که زیاد به بازی با بچه ها علاقه نداره و همش حواسش به خودشه و جلوی آینه میره . البته بعدش هم همه رو ربط داد به اینکه چون بچه دوم اومده اینجوری شده . البته لازم به ذکر هست که بلبل شیرین زبون ما اونقدر حاضر جواب شده که حسابی جلوش کم میاریم با بن بن بن هم حسابی سرگریم و خانمی با سرعت داره پیش میره البته گاهی هم با کلک کارشو راه میندازه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 11:27 |
تولد حضرت معصومه ( س ) و روز دختر بر همه دختران دنیا مخصوصا" دخترای ناز وبلاگستان مبارک

خانم خانمهای من بعد از واکسن از چند ساعت بعدش تب کرد تا صبح ولی بعدش آروم شد . روز پنجشنبه راضیه جون و عمو حمید رضا و آقا دانیال گل  و حمید و خاله زهرا اومدند خونمون و کلی از چائی خوردن آقا دانیال کیف کردیم . تا نزدیکای صبح هم با راضیه جون و نازنین زینب بیدار بودیم و یاد گذشته ها و توصیف حال و ...

روز جمعه هم با فاطمه جون و عمو مهدی و امیر عباس نازنازی رفتیم خونه حاج خانم و اولین خنده های قهقهه ای نازنین زینب رو اونجا دیدیم اونم وقتی حاج خانم باهاش بازی میکرد . و یه اتفاق بد هم افتاد اونم اینکه نازنین فاطمه اولین تنبیه بدنی رو توسط پدر دریافت کرد البته بگذریم که کاملا" به ناحق و حسابی دلم برای نازنین فاطمه سوخت چون داشت بازی میکرد و زینب هم داشت بغل من میخوابید و زیر چادرم بود و فاطمه ندیدش و دستش خورد توی سر زینب و پدر از همین موضوع حسابی عصبانی شد و .... 

دو روز بعدش هم نازنین زینب خانم از تخت افتاد و حسابی گریه کرد و من حسابی از دست خودم عصبانی بودم به خاطر اهمالی که کردم . البته این خانم خانمهای مظلوم ما زودی هم ساکت شد ولی من دلم خیلی سوخت . بعدهم  خانم خانمهای ریزه  علائم سرما خوردگی داره و باید ببرمش پیش عمودکتر ناطقیان .

پی نوشت : این پست خیلی وقته نوشته شده ولی پست نشده بود

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:9 |
امروز درست دوماهه که عروسک ما پیشمونه . توی دوماهگی با ۵ کیلوگرم وزن و ۵۹ سانتیمتر قد مهمون دل ماست .

توی راه واکسن زدن

دیشب و پریشب به خاطر گوش درد خیلی اذیت شد و گریه کرد یعنی وقتی میخواست بخوابه اذیت میشد و باید راه میبردمش تا آروم باشه . منم خودم یه کمی وضعیت خوب جسمی نداشتم برای همین حسابی کم آوردم . امروز هم برم و واکسنش رو زدم و بردمش خونه مامانی و الان هم خودم سرکارم . خدارو شکر هنوز که اذیت نشده و تا الان که سه ساعت گذشته راحت خوابیده . خدا کنه تا آخرش همینطوری باشه

نازنین فاطمه خانم هم راه میره و هی به من میگه مرسی که برام خواهر آوردی . البته بگذریم که گاهی میره خواهرش رو بغل میکنه و میگه چیه داداشی ؟ چیه آرمین جونم ؟تا یه نفر هم میگه که خواهرت مال ماست زودی میگه نخیر خواهرم بدون مامانش و خواهرشو و پدرشو و حمیدش هیچ جا نمیره . البته بعد از کمی مکث میگه یعنی بدون حمید من . بگذریم که ما داریم سعی میکنیم علاقه و وابستگیش به حمید رو تعدیل بدیم . یعنی من این تصمیم رو گرفتم چون یه روز که مهمون داشتیم اونقدر گریه کرد و بهونه حمید رو گرفت که به معنای واقعی دیوونه و عصبیم کرد .

قربون هر دوتاتون . امروز فکر کنم برای نازنین فاطمه روز خوبی باشه . بعدا" میگم چرا ؟

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 9:33 |
امروز چون مامانم هنوز مشهده مجبور شدیم با همدیگه بیائیم سرکار و خدا به خیر کنه تا آخرشو

آنلاین از سر کار

نازنین فاطمه داره روند رو به بهبود رو طی میکنه البته منظورم توی روابطه . البته مطمئنم اگر اطرافیان هم همکاری کنند خیلی بهتر میشه .  از پنجشنبه من یه کم حالم خوب نبود ولی روز جمعه با شیرین زبونی خانمی کلی کیف کردم . بعد از دیدن فیلم سینمائی قهرمان از شبکه ۱ برگشته میگه مامان منم میخوام دزد بشم . البته یه دزد خوب ها . خدا رو شکر که نمردیم و خیالمون از بابت دخترمون هم راحت شد و عاقبت به خیر شد

باور کنید من یه بار هم سریال جومونگ رو ندیدم ولی همه میگن چشمهای نازنین زینب شبیه جومونگه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 4:48 |
دردونه های من همچنان به شیطنتها و شیرینیهاشون ادامه میدن . نازنین فاطمه میره مهد و میاد و با سی دی و دوچرخه ش و خواهریش سر خودشو حسابی گرم میکنه . یواش یواش واکنشهاش نسبت به خواهرش شدید تر شده که البته به خاطر حساسیت بیش از حد اطرافیانه .

شدیدا" کپی برابره اصله نه ؟

نازنین زینب هم سه روز در هفته پیش مامانی میمونه تا من برم سرکار و برگردم و البته گاهی مثل دیروز اونقدر گریه میکنه که حسابی مامانی رو اذیت میکنه . یاد گرفته میخنده البته گاهی هم با صدای بلند . به نشونه حرف زدن هم صدا درمیاره .

روز یکشنبه پدر رفته بود ماموریت و ما هم به امر خانم خانمها رفتیم خونه حاج خانم . البته با ترس و لرز چون میترسیدم نازنین زینب توی راه بیدار بشه که خدا رو شکر بیدار نشد . آخر شب هم برگشتیم .

میتونید تصور کنید وقتی حمید نازنین زینب رو بغل میکنه خانم خانمها چه واکنشی نشون میده ُ نه ؟

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:54 |

سلام . حالا که سرکار میام یه کم با برنامه ریزی بیشتری به کارها میرسم . از طرفی با رفتن نازنین فاطمه به مهد کودک اونم به طور منظم باعث شده مشکلاتمون با این عسلک خانم به حداقل برسه . تا ازمهد میرسه میره سراغ خواهرش و زودی میگه دلت برام تنگ شده بود و کلی میبوسدش که باعث شده حسابی صورت خواهر کوچولوش پر از جوش بشه و هرکاری هم میکنیم فایده نداره .

این عروسک خانم هم حسابی خواهرشو میشناسه و با دیدنش واکنش نشون میده . البته گاهی واکنشش با مچاله شدن به نشونه فرارکردن از چلوندنش همراهه . تقریبا" میشه گفت نسبت به نازنی فاطمه بچه آرومتری بگذریم که روزی که مهمون داشتیم حسابی جیغ و داد کرد و کولی بازی درآورد . شبها حدود ساعت ۴ برای بازی آماده میشه و اگه چراغو روشن نکنم و بازی نکنم کلی غر میزنه . برای شیر خوردن دیگه واکنش نشون میده و گاهی با صدا میخنده .

نازنین فاطمه عسلی هم با شیرین زبونیهاش و البته اظهار نظر در مورد هر موضوع جزئی و کلی حسابی ما رو سرگرم میکنه .موقع کارهای خواهرش دوست داره حتما" کمک کنه و میکنه . موقع سالاد درست کردن حتما" باید بهش اجازه بدیم که کمکمون کنه . عاشق دوچرخه سواریه و حالا که خونه بزرگتر شده تقریبا" دائما" سوار دوچرخه س . از مهد که میاد بلافاصله سوار میشه و دور تا دور میچرخه . البته الان رژ لب زدن هم اضافه شده . تا از مهد میاد زودی رژ لب میزنه و شال سرش میکنه و هی جلوی آینه خودشو نگاه میکنه و یا گاهی گوشی دستش میگیره و تلفنی مشغول حرف زدن میشه . جدیدا" عاشق فیلم دیدن شده و دائم دوست داره تلویزیون نگاه کنه البته از موقعی که مرتب میره مهد خیلی بهتر شده .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 11:35 |
سلام به همگی . ببخشید که من اینقدر بیوفا شدم و نشده بهتون سر بزنم . از همتون بابت لطفتون ممنونم .

به خاطر مساله عفونت ادراری نازنین زینب قرار شده بود با دوبار آزمایش ببریمش بیمارستان و بعد از تست سوم بستری بشه و آنتی بیوتیک بهش تزریق بشه که شب بیست و سوم حسابی دست به دعا شدیم و خدا هم لطفشو شاملمون کرد و جواب آزمایش سوم منفی شد و دیگه نیاز به بیمارستان نشد .

نازنین فاطمه حسابی شیطون شده و توی این یه ماه که مهد هم نرفت با فیلم سر خودشو گرم کرد علیرغم میل باطنی من . و تمام حرفهاش شده تیکه کلام فیلمها . نمونه ش این که دیشب که خونه حمیدینا بودیم برگشته به خانم گل افرا میگه : نوکرتم پهلوون

کاملا" شخصیت متفاوتی پیدا کرده ولی امیدوارم با مهد رفتنش همه چیز به روال عادی برگرده . حسابی هم شیرین زبونی میکنه . به حمید میگه : مامانم نمیذاره از اون رژ سیاهها که مال چشمه بزنم هروق ازدباج کنم میشه بزنم

داریم میریم امامزاده صالح به نازنین زینب میگه دعا کن برای خواهری که خدا یه نی نی هم به من بده

حسابی دلمون برای همتون تنگ شده . مواظب فرشته های نازتون باشید . من از این هفته سه روز میرم سرکار و بیشتر میتونم بهتون سر بزنم

پینوشت : ۴ مهر دهمین سالگرد ازدواج ما بود . به همین زودی ده سال گذشت .

امروز صبح نازنی فاطمه داره حاضر میشه بره مهدکودک . یهو برگشته میگه مامان من پس کی دم درمیارم ؟

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 15:33 |